اخبار

تاریخ انتشار 1396/06/04

سخنرانی آیدین آغداشلو در تورنتوی کانادا

شمیم بهار، مهمترین رمان‌ های فارسی بعد از انقلاب را نوشته، اما آنها را چاپ نکرده و نخواهد کرد

آیدین آغداشلو اخیراً در تورنتوی کانادا، در گالری آرتا متعلق به همسرش، درباره‌ی ادبیات معاصر ایران سخنرانی‌ای داشت که خبرگزاری ایلنا آن را به بصورت کامل منتشر کرده است. اما بخش‌های مهم این سخنرانی را جدا کرده‌ایم که می‌توانید آن را در ادامه بخوانید:

* از 1300 تا 1315 ما شاهد یکی از درخشان‌ترین ستاره‌های آسمان ادبیات ایران یعنی صادق هدایت هستیم. هدایت بوف‌کور را در 1315 نوشت و در 100 نسخه چاپ کرد. وقتی از او پرسیدند که چرا انقد کم؟ جواب داد: من فکر می‌کنم تعداد افرادی که می‌توانند این کتاب را بخوانند از 50 نفر هم تجاوز نمی‌کنند. این حرف به نوعی اوضاع و شرایط آن زمان ایران را می‌رساند. اما هدایت بیکار ننشست. او مدام کار کرد و مخاطب خودش را خلق کرد و ساخت... به نظر من بوف کور درباره‌ی تاریخ ایران است. این کتاب می‌گوید که چطور، هر چیزی در طول تاریخ به زمان هدایت که می‌رسد مچاله می‌شود، کنف می‌شود و می‌گندد. آن پیرمرد خنزرپنزری بوف کور، تجلی این تفکر است...

* از سال 1320 تا 1332، دوره‌ی شکوفایی روشن‌فکری ایرانی است. این دوره‌، دوره‌ی خیلی مشخص و تعیین‌کننده‌ای است. در این دوره، همین طور نویسنده به وجود می‌آید و همین‌طور می‌نویسند. اغلب این‌ نوشته‌ها سیاسی و اجتماعی است. به همه چیز اشاره می‌کنند و قصه هم گه‌گاهی در این میان وجود دارد. نویسنده‌های این دوره، نویسنده‌های بزرگی هستند که اغلب هم از یاد می‌روند. نویسنده‌ای مثل محمد حجازی، نویسنده‌ی بسیار قابل توجهی است و کتاب‌هایش خیلی مهم‌اند. یا حسین‌قلی مستعان. مستعان به خاطر اینکه پاورقی‌ می‌نوشت مورد بغض روشنفکران متعددی در دوره‌های بعد قرار گرفت. امّا این‌ها اصلاً مهم نیست. هر کس که کاری انجام داده، جایگاهش ثابت و محفوظ است و از یاد نخواهد رفت.

* نسل بعدی نویسندگان، پایه‌اش با نویسنده‌ی بزرگی مثل ابراهیم گلستان ریخته می‌شود. این یک ادبیات جدی است. ادبیات ژورنالیستی نیست دیگر. مثل کارهای حسین‌قلی‌خان مستعان هم نیست که آدم‌ها به شرور و درستکار تقسیم‌بندی شوند. در ادبیات ابراهیم گلستان ما با قصه‌نویسی به معنای معاصرش آشنا می‌شویم. او نویسنده‌ای است که حرف عمده‌ای برای گفتن دارد و نگاهش فوق‌العاده نافذ و درخشان است. نثر فوق‌‌العاده‌ای هم دارد. هرچند نمی‌توانم از این بگذرم که در این‌ سال‌ها، نثرش بسیار بسیار پیچیده‌تر و برای من هم که دوستارش بودم، نامفهوم شده است. ولی این اصلاً از اهمیت جایگاه او کم نمی‌کند.

* در نسل بعد از ابراهیم گلستان، مخصوصاً از دهه‌ی 40 به بعد، ما شاهد طلوع نویسنده‌های متعددی هستیم. به تعداد اشاره می‌کنم، به کیفیت کار ندارم. از صادق چوبک که به معنای واقعی کلمه، قصه‌نویس بود، تا کسانی که راه خودشان را آرام آرام پیدا کردند مثل هوشنگ گلشیری، و خیلی‌های دیگر. این‌ها از سال 1340 به بعد به علت فراهم شدن نوعی فضای امکان دهنده، قابلیتی را که داشتند شکل دادند تا آن چیزی که از ادبیات جهانی می‌شناسیم را تولید کنند. از دهه‌ی چهل نویسندگان تازه‌ای ظهور می‌کنند. مثل آل‌احمد که قبل‌تر هم می‌نوشت ولی دوره‌ی شکوفایی‌اش در همین دهه است. غلامحسین ساعدی و چوبک در همین دوره ظهور می‌کنند، و گلستان هم‌چنان می‌نویسد. در کنار این‌ها نسلی از نویسندگان متعهد چپی هم می‌نویسند. دهه‌ی چهل، در همه‌ی زمینه‌ها دهه‌ی درخشان و باشکوهی است. از هنرهای تجسمی بگیرید تا شعر، تا نثر و قصه‌نویسی.

* در فاصله‌ی دهه‌ی چهل، یک نویسنده‌ی خیلی خاص، تعداد انگشت‌شماری داستان کوتاه می‌نویسد که من افتخار همراهی‌اش را در مجله‌ی اندیشه و هنر داشتم؛ یعنی شمیم بهار. تعداد قصه‌های شمیم بهار از 15 تا تجاوز نمی‌کند. اما قصه‌های درخشانی دارد. نکته‌ی اصلی این است که به نظر من، سه تا از مهم‌ترین رمان‌هایی که در زبان فارسی نوشته شده، شمیم بهار در دوره‌ی بعد از انقلاب نوشته، و چون به طور همه‌جانبه‌ای، خودش را منزوی کرده، این‌ها را چاپ نمی‌کند، و نخواهد هم کرد.

* درباره‌ی آل‌احمد هیچ‌‌وقت این تعهد را کنار نگذاشتم که بعد از افولِ جایگاه‌اش بعد از انقلاب، درباره‌اش صحبت نکنم. بسیار درباره‌اش صحبت کرده‌ام و سعی کرده‌ام توضیح بدهم که چرا چند قصه‌ی درخشان نوشته؛ قصه‌هایی که ماندگارند. یعنی قصه‌‌های سنگی بر گوری و قصه‌ی خیلی قدیمی‌اش، مدیر مدرسه. هر دو این‌ها از جذاب‌ترین نمونه‌های ادبیات معاصر ایران هستند.

* در زمینه‌ی ادبیات، ادبیات جنگ به وجود آمد. ادبیات دینی به وجود آمد. ادبیات مذهبی و ادبیات شهادت به وجود آمد. و البته نمونه‌های قابل توجهی در میان‌شان پیدا شد. فکر نکنید این‌ها را می‌گویم که رشوه‌ای به کسی یا چیزی بدهم. یا این‌ها عین نظرم نیست. نه! من نمونه‌های بسیار جالبی را دیده‌ام که چطور، با یک تصور بسیار احساساتی و معنوی، شکل و قالب خودش را پیدا کرده بود. من در دوره‌ی معاصر، هم‌چنان شعرهای حسین منزوی را دوست دارم. شعری که در مورد امام حسین گفته را خیلی دوست دارم. فکر می‌کنم این شعر، یک شاهکار ادبیات است.

* شاید اگر دقیق‌تر نگاه کنیم، به این می‌رسیم که این جریانی که آغاز شده بود، با همه‌ی امید و نیرو و با همه‌ی خرجی که برایش شد، و با همه‌ی مراقبت و حفاظتی که ازش شد، الان دوره‌ی فرود خودش را می‌گذراند و همه تکرار زمینه‌های قبلی‌ است. امروز  جوهر و اسانسی که شدت احساسات را در  آثار هنری، به آدم منتقل می‌کرد، و امروزه دیگر خشک شده است، و من به شخصه نمونه‌ی فوق‌العاده درخشانی را دیگر نمی‌بینم. ادبیات معاصر ایران راه خودش را، در قالب تعدادی نویسنده‌ی جوان ادامه داده است. ما بعد از گلشیری، نسلی از قصه‌نویس‌هایی را داشتیم که کلاس قصه‌نویسی می‌گذاشتند و تدریس می‌کردند تا معنا روی زمین نماند و معوق نشود. الان کسی نمی‌تواند از راه قلم‌اش زندگی کند. شرایط الان طوری است که هر کتاب در 800، 850 نسخه چاپ می‌شود. چه کسی با این‌ها می‌تواند زندگی‌اش را تأمین کند؟

* مشکل معادل دیگری که ادبیات معاصر ایران را، به نظر من از نفس و جوهر انداخته، مسئله‌ی سانسور است. نمی‌دانم امروزه با این سانسور‌ها اصلاً چطور می‌شود یک قصه‌ی تمام و کمال را نقش داد. به همین دلیل است که من بسیار کم، و خیلی با احتیاط می‌خوانم. یعنی هنگام مطالعه، همیشه پیش خودم این پیش فرض را دارم که حتماً یک بخش مفقود‌ و حذف‌شده‌ای وجود دارد. سانسور فقط مسئله‌ی اخلاق و مقررات اجتماعی نیست. سانسور یک معنای خیلی خاصی دارد و این معنای خاص است که ادبیات معاصر ایران را از نفس انداخته. آن معنای خاص این است که: «من بهتر می‌دانم که تو این‌طوری فکر کنی». چه کسی می‌خواهد به من توصیه کند که من بهتر است طوری که او می‌گوید فکر کنم؟

* دکتر ناصر وثوقی -آن بزرگواری که دیگر در میان ما نیست- در مجله‌ی اندیشه و هنر مقالاتی می‌نوشت که نثر خیلی عجیب و غریبی داشت. پر از لغات فارسی بود. یکبار من به شوخی ازش پرسیدم که آقای دکتر این چه زبان عجیبی است که در بعضی از مقالات شما هست؟ گفت من می‌خواهم طوری بنویسم که مردم بفهمند ولی ساواک نفهمد. در نتیجه راهی وجود ندارد. با سانسور، یا آدم فرمالیست می‌شود یا حقه‌باز. در نتیجه، این معضل، یک معضل اساسی است.

* من هر بار که صحبت کرده‌ام، از نسل جدیدِ نابغه‌های شگفت‌انگیز ایران معاصر گفته‌ام، و اشاره کرده‌ام که این‌ها چه جایگاهی دارند، و اینکه این نسل چقدر در همه‌ی زمینه‌ها درخشان‌ است. الان تئاتر ایران، تئاتر قابل توجهی است. پر از تجربه‌های شگفت‌انگیز است. تجربه‌هایی که  شما حتی در در دهه‌ی 70 میلادی هم نمونه‌هایش را نمی‌توانید پیدا کنید. سینمای ایران نمونه‌ها و نظایر بسیاری دارد. اما نتیجه‌ای که من از ادبیات ایران می‌گیرم، برای خودم نتیجه‌ی تلخی است.

* سینمای ایران در سطح بین‌المللی تثبیت شده است. به غلط یا به درست. این فرق می‌کند با ادبیات ما که بسیار کم معرفی، و ترجمه شده است. پس مسائل ادبیات معاصر ایران، به صورت مشکلات درونی درآمده، و حمایت جامعه‌ی جهانی را پشت سر خودش ندارد. به سینمای قبل از 57، شاید بیشتر با یک نگاه نوستالژیک نگاه می‌شود. ولی بدنه‌ی آن سینما، در اصل بدنه‌ی بدی بود. البته تعدادی نابغه بودند که داشتند کار خودشان را می‌کردند. داریوش مهرجویی تعریف می‌کرد  که وقتی داشته فیلم گاو را می‌ساخته، ناچار شده به خاطر تحمیل نظر رئیس ژاندارمری تمام خانه‌ها را با دوغاب سفید کند. چون معتقد بودند که سیاه‌نمایی است. چیزی که من می‌توانم بگویم بحث درباره‌ی سیستم و نابغه است. ما وقتی سیستم‌ها را مقایسه می‌کنیم، این سیستم‌ها هرکدام‌شان یک‌سری ویژگی‌‌‌هایی دارند. در زمان شاه، شما اگر به مقام اعلی‌حضرت کاری نداشتید، بقیه‌ی کارها اشکال نداشت.

* یک‌وقتی آقای سیدمحمد بهشتی به من گفت که ما آمدیم بنیاد فارابی را تأسیس کردیم تا سینمای مبتذل را از بین ببریم. من اخیراً شنیدم که یکی از مدیران فرهنگی آن دوره، از طرف مدیران رسمی بعد، مورد اعتراض قرار گرفته بود که تو به چه حقی این همه فیلم را سوزاندی؟ یعنی خروارها فیلم را آتش زدند. من به شوخی، به آقای بهشتی عنوان کردم که بله، شما فارابی را به وجود آوردید که سینمای مبتذل را از بین ببرید، اما فیلم‌فارسی که از بین نرفت. این فیلم‌هایی که الان دارند می‌سازند و مجوز می‌گیرند، مبتذل‌ترین چیزهای تاریخ بشریت است. پس نوع ابتذال فرق کرده. جسارت است که این را بگویم ولی الان حتی درمورد بعضی از مهم‌ترین فیلم‌های جایزه‌برِ بعد از دوران انقلاب، من می‌توانم بگویم که این‌ها در حقیقت دارند سریال تلویزیونی را به صورت تک فیلم می‌سازند. در هر دو دوره نوابغی وجود دارند. من فکر می‌کنم تعداد نوابغ سینمای ایران، از سال 40 تا 57، ده‌ها برابر تعداد نوابغ فیلم‌سازِ امروز است.